تبليغاتX
دیگه به تو فکر نمی کنم
 sms

سعی کن تنها باشی زیرا تنها به دنیا آمدی و تنها از دنیا خواهی رفت.بگذار عظمت عشق را درک نکنی زیرا آنقدر عظیم است که تو را نابود می کند.

اگر روزی دشمن پیدا کردی بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی! اگر روزی تهدیدت کردند بدان در برابرند ناتوانند!اگر روزی خیانت دیدی بدان قیمتت بالاست! اگر روزی ترکت کردند بدان با تو بودن لیاقت می خواهد.

هرگز هیچ حسرتی در دنیا این چنین در یک جا جمع نمی شود که در این سه واژه کوتاه: او دوستم ندارد!

هرکی با زمزمه عشق دو سه روزی عاشقم شد او باعث زجر همه دقائقم شد اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن می ترسید همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید.

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد .دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق می کند .دلم برای کسی تنگ است که فلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند .دلم بای کسی تنگ است.

به تو سپرده بودمش.... به هزار ویک امید...و امروز برای هزارویکمین بار ..دلم را میبرم... تا شکستگی اش را گچ بگیرند!

امید را هیچ وقت از کسی نگیرید شاید این تنها چیزی است که او دارد.

اگه خواستی یه کسی عاشق هم نفسی عمرشو حیرونت کنه جونشو قربونت کنه رو ما یکی حساب نکن

امروز روز جهانی خوش تیپ هاست تو هم مثل من این اس ام اس را به کسی بفرست که میدونی کسی بهش تبریک نمی گه

فکر کردن چه آسان است و عمل کردن چه دشوار. هیچ چیز در زندگی مشکل تر از این نیست که انسان افکار خود را به عرصه عمل بگذارد.

در زندگی ثروت حقیقی مهربانی است و بینوایی حقیقی خودخواهی!

آغاز زندگی هرکس زمانی است که جهت زندگی خود را تعیین می کند.

وسعت دنیای هرکس به اندازه وسعت اندیشه اوست!

زندگی سرگذشت درگذشت آرزوهاست.

بابام می گفت عشق کشکه. منم جواب دادم زندگی هم آشه! بدون کشک بی مزه میشه!

 

همیشه دوست داشتم ابر باشم ...چون ابر آنقدر شهامت داره که هروقت دلش میگیره جلوی همه گریه کنه!

ما چقدر دیر متوجه می شویم که زندگی یعنی همان روزهایی که زودگذشتن آن را آروز می کنیم.

لبخند بهانه ایست برای زنده ماندن.... لحظه هایت سرشار از این بهانه

بگیر از من تو این دل یادبودی ... که تنها لایق این دل تو بودی... هزاران بار خواستند که این دل بگیرند... ندادم چون عزیز دل تو بودی

دوست داشتن کسی که سزاوار دوستی نیست اسراف در محبت است.

هیچ گاه فاصله ها حریف خاطره ها نیستند.... به یادتم!

دوست دارم بمیرم و سیاهپوشت کنم نه اینکه بمانم و فراموشت کنم

 

|+| نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه بیستم فروردین 1388  |
 عصیان

 

به لبهایم مزن قفل خاموشی

که در دل قصه ای نگفته دارم

زپایم باز کن بند گران را

کزین سودا دلی آشفته دارم

بیا ای مرد ای موجود خودخواه

بیا بگشای درهای قفس را

اگر عمری به زندانم کشیدی

رها کن دیگرم این یک نفس را

منم آن مرغ آن مرغ که دیریست

به سر اندیشه پرواز دارم

سرودم ناله شد در سینه تنگ

به حسرتها سرآمد روزگارم

به لبهایم مزن قفل خموشی

که من باید بگویم راز خود را

به گوش مردم عالم رسانم

طنین آتشین آواز خود را

بیا بگشای در تا پرگشایم

بسوی اسمان روشن شعر

اگر بگذاریم پرواز کردن

گلی خواهم شدن در گلشن شعر

ولی ای مرد ای موجود خودخواه

نگو ننگ است این شعر تو ننگ است

برآن شوریده حالان هیچ دانی

فضای این قفس تنگ است تنگ است

مگو شعر تو سرتاپا گنه بود

از این ننگ  وگنه پیمانه ای ده

بهشت  وحور و آب کوثر از تو

مرا در قعر دوزخ خانه ای ده

کتابی،خلوتی،شعری، سکوتی

مرا مستی و سکر زندگانی است

چه غم گر در بهشتی ره ندارم

که در قلبم بهشتی جاودانی است

بدور افکن حدیث نام ای مرد

که ننگم لذتی مستانه داده

مرا می بخشد آن پروردگاری

که شاعر را دلی دیوانه داده

بیا بگشای در تا پر گشایم

بسوی آسمان روشن شعر

اگر بگذاریم پرواز کردن

گلی خواهم شدن در گلشن شعر

|+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387  |
 
 

 

اهل طاعونی این قبیله مشرقی ام

تویی اون مسافر شیشه ای شهر فرنگ

پوستم از جنس شبه  پوست تو از مخمل سرخ

رختم از تاول تن پوش تو از جنس پلنگ

بوی گندم مال من  هرچی که دارم مال تو ......

|+| نوشته شده توسط سحر در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387  |
 تولدت مبارک سحر!

پنج شنبه تولدمه!!

 

از الان تولدمو به خودم تبریک می گم 

 

و به دوستم نعیمه که با من تو یه سال و

 

 تو یه ماهو یه  روز دنیا اومده

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه ششم خرداد 1387  |
 

خسته

 

 

خسته ام! از همه خسته ام!

 


از خودم خسته ام كه یاد واره ای شدم از بی كسی

 


لحظه های تنهایی و دلتنگی را نمی توانم به كسی بگویم

 


دل ، محرم هر بیگانه نیست و تو خوب می دانی كه خانه دلم 

 

 

متروک است

 


احساس می كنم آدمهایی كه دور و برم پرسه می زنن از هوایی

 

 

 كه تنفس می كنم گذرا ترن

 


كسی را نمی یابم كه با غم فراق آشنا باشد

 


دلم برای دیدارت پر می كشد

 


و تو چه آرام و بیصدا از برم پر گشودی

 


چگونه بیابمت؟

 


اگر قرار باشد نگاه منتظر من تا ابد پشت این پنجره سنگی باقی

 

 

 بماند شكایتی  ندارم

 


من به خاطرات خوب گذشته هم قانعم

 


فقط تو بگو عشق من پاک و مقدس نبود كه سهم من حسرت

 

 

شد و انتظار ...

 


گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی كاهم

 

 

 

 

هنوزهم صدايت را ميشنوم با اينكه صدايم نكرده اي

 


هنوز هم با عشق تو پا برجام

 


با اينكه خودت را زير باز عشق ديگري شكسته اي

 


هنوز هم همان طور مقدس دوستت دارم

 


با اينكه زندگي خود را با ديگري تقسيم كرده اي

 

 

 

 

زمانه ازم پرسید چه کسی را بیشتر از همه دوست داری؟ اما

 

 

من راجع به تو چیزی نگفتم آخه رسم زمونه اینه که هر کی رو

 

 

که دوست داری ازت میگیره.....

 

 

 

 

توانا ترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را از نگاه او

 

 

ترجمه کند شاید سکوتی تلخ گویای دوست داشتنی شیرین

 

باشد....



|+| نوشته شده توسط سحر در شنبه چهارم خرداد 1387  |
 

 

 

خیلی سخته درد خود از دیگران شنیدن

 

دیگر از عاشقی نگفتن و از عشق نخوندن

 

خیلی سخته از پرستوها پروازشون رو گرفتن

 

یه عالم غم و غصه به دوش کشیدن

 

خیلی سخته دنیای عاشقی رو از عاشق ربودن

 

بی عشق شعر عاشقانه عارفانه سرودن

 

خیلی سخته بعد دل سپردن دل بریدن

 

از اونی که دوسش داری دوست دارم نشنیدن

 

 

 

 

آموخته ام که گاهی مهربان بودن بسیار مهم تر از درست بودن است.

 

 

آموخته ام که مهم بودن خوب است ولی خوب بودن مهم تر است.

 

 

آموخته ام که این عشق است که زخم ها را شفا می دهد نه زمان.

 

 

آموخته ام که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانیکه عاشق شویم.

 

 

آموخته ام که وقتی که عاشق می شویم عشق در ظاهر نیز نمایان می شود.

 

 

آموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت.

 

 

 

 

 

ایمان به باورها در ابتدای هر مسئولیت دشواری تنها عاملی است که موفقیت

 

 

نهایی مان را تضمین می کند.

 

 

 

زندگی زد

 

آدم رقصید

 

آدم رقصید

 

زندگی عرق کرد

 

زندگی عرق کرد

 

آدم چایید

 

آدم چایید

 

زندگی تب کرد

 

زندگی تب کرد

 

آدم لرزید

 

آدم لرزید

 

زندگی ترک برداشت

 

زندگی ترک برداشت

 

هیچ کس درد آدم را نفهمید

 

کوچک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم

 

اکنون که بزرگ شدیم چه دلتنگیم

 

کاش همان کودکی بودیم که حرف هایش را از نگاهش می توان خواند

 

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد.

 

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

 

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست.....

 

 

                                                                                                                           

 

|+| نوشته شده توسط سحر در جمعه سوم خرداد 1387  |
 

 

 

در قمار زندگی عاقبت ما باختیم

بس که تک خال محبت بر زمین انداختیم

 

 

|+| نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه دوم خرداد 1387  |
 
 

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

 

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

|+| نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 
 

بگذار بگریم به پریشانی خویش

که به جان آمدم از بی سرو سامانی خویش

غم بی هم نفسی کشت مرا در این شعر

در میان با که گذارم غم پنهانی خویش

|+| نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 

 

 

عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک

 

 

عشق گاهی رویش برگ است در اندوه تاک

 

 

پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور

 

 

عشق گاهی می رود آهسته تا عمق نگاه

 

 

هم نشین خلوت غمگین آه

 

 

عشق گاهی شور رستن در گیاه

 

 

عشق گاهی غرقه خورشید در افسون ماه

 

 

عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی

 

 

رمز هوشیاریست در مستی و می

 

 

عشق گاهی آبی نیلوفریست

 

 

قلک اندیشه سبز خیال کودکیست

 

 

عشق گاهی معجزه قلب مریض

 

 

رویش سبزینه ای در برک ریز

 

 

عشق گاهی شرم خورشید است در قاب غروب

 

 

روزه ای با قصد قربت ذکر بر لب پایکوب

 

 

عشق گاهی هق هق آرام اما بی صدا

 

 

اشک ریز ذکر محبوب است در پیش خدا

 

 

عشق گاهی طعم وصلت می دهد

 

 

مزه شیرین وحدت می دهد

 

 

عشق گاهی شوری هجران دوست

 

 

تلخی هرگز ندیدن های اوست

 

 

عشق گاهی یک سفر در شط شب

 

 

عشق پاورچین نجوای دو لب

 

 

عشق گاهی مشق های کودکیست

 

 

حس بودن با خدا در سادگیست

 

 

عشق گاهی کیمیای زندگیست

 

 

عشق در گل راز ناپژمردگیست

 

 

عشق گاهی هجرت از من تا شدن

 

 

عشق یعنی با تو بودن ما شدن

 

 

عشق گاهی بوی رفتن می دهد

 

 

صوت شبناک تورا سر می دهد

 

 

 

عشق گاهی نغمه ای در گوش شب

 

 

عادتی شیرین به نجوای دولب

 

 

عشق گاهی می نشیند روی بام

 

 

گاه با صد میل می افتد به دام

 

 

عشق گاهی سر به روی شانه ای

 

 

اشک ریز آخر افسانه ای

 

 

عشق گاهی یک بغل دلواپسی

 

 

عطر مستی ساز شب بو اطلسی

 

 

عشق گاهی هم حکایت می کند

 

 

از جدایی ها شکایت می کند

 

 

عشق گاهی نوبهاری گاه پاییزی به رنگ سرخ زرد

 

 

گاه لبخندی به لب های تو گاهی کوه درد

 

 

عشق گاهی  دست لرزان تو را می گیرد درون دست خویش

 

 

گاه مکتوب تورا ناخوانده می داند ز پیش

 

 

عشق گاهی راز پروانه ست پیرامون شمع

 

 

گاه اوج حس تنهاییست در انبوه جمع

 

 

عشق گاهی هم خجالت می کشد

 

 

دستمال تر به پیشانی عالم می کشد

 

 

عشق گاهی ناقه اندیشه ها را پر کند

 

 

هفت منزل تا رسیدن بی صبوری طی کند

 

 

عشق گاهی هم نجاتت می دهد

 

 

سیب در دستی و صاحبخانه راهت می دهد

 

 

عشق گاهی در عصا پنهان شود

 

 

گاه بر آتش گلستان می شود

 

 

عشق گاهی رود را خواهد شکافت

 

 

فتنه نمرودیان زود رنگ باخت

 

 

عشق گاهی خارج از ادراک هاست

 

 

طعنه لالاک بر افلاک هاست

 

 

عشق گاهی استخوانی در گلوست

 

 

زخم مسمارست بر پهلوی دست

 

 

عشق گاهی ذکر محبوب است بر نی های تیز

 

 

گاه در چشمان مشکی اشک ریز

 

 

عشق گاهی خاطر فرهاد شیرین می کند

 

 

گاه میل لیلی تا جام مجنون می کند

 

 

 

عشق گاهی تارک یک آه برایینه ای

 

حسرت نادیدن معشوق در آدینه ای

 

 

عشق گاهی موج دریا می شود

 

 

گاه با ساحل هم آوا می شود

 

 

عشق گاهی چاه را منزل کند

 

 

یوسفین را مطاع دل کند

 

 

عشق گاهی هم به خون آغشته شد

 

 

با شقایق ها نشست و هم نشین لاله شد

 

 

عشق گاهی در فنا معنا شود

 

 

واژگان دفتر کشف و تمناها شود

 

 

عشق را گوهر چه می خواهد شود

 

 

با تو اما عشق پیدا می شود ؛   

 

   بی تو اما عشق کی  معنا شود

|+| نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 
گفته بودی که چرا محو تماشای منی

آن چنان محو که یکدم مژه برهم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر  مژه بر هم زدنی 

|+| نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 
                                          

از اینکه به من سر زدین ممنونم . راستی نظر یادتون نره ها!

                                                        

همتونو خیلی دوست دارم

|+| نوشته شده توسط سحر در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385  |
 
 

وقتی سیم حکم کند زر خدا شود

وقتی دروغ داور هر ماجرا شود

وقتی هوا. هوای تنفس هوای زیست

سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود

وقتی در انتظار یکی پاره استخوان

هنگامه ز جنبش دم ها به پا شود

وقتی به بوی سفره همسایه مغز و عقل

بی اختیار معده شود اشتها شود

وقتی سوسمار صفت پیش آفتاب

یک رنگ . رنگ ها شود و رنگ ها شود

وقتی که دامن شرف و نطفه گیر شرم

رجاله خیز گردد و پتیاره زا شود

بگذار در بزرگی این منجلاب یاس

دنیای من به کوچکی انزوا شود

 

|+| نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه نهم اسفند 1385  |
 

تو بیرون می روی از خانه ات به قصد هر کاری

و شب هم ادعا که عاشقانه دوستم داری

نمی دانم چه دردی به سراغت آمده اما

امان از بی کسی در لحظه های تلخ بیماری

پشیمانم پذیرفتم که مهمانت شوم اما

نمی خواهم که هرگز بشکنم رسم وفاداری

همیشه آرزویم در تمام لحظه ها این بود

که عشق ما نگردد رنگ بازی های تکراری

ولی افسوس این یک آرزویم هم ز دستم رفت

تحمل می کنم تنها تو را از روی ناچاری

تمام رازهایم را به تو گفتم ولی صد حیف

چه می دانم تو کاش این رازهایم را نگهداری

چقدر از دیگران طعنه شنیدم با توام اما

نتیجه هیچ بود از این همه عشق و فداکاری

خم کوچه همان خم مانده و جاده همان جاده

تمام روزها گریه همه شب ها پر از زاری

چه کردی تو برای من به جز یک مشت حرف زرد

که سنگین است روی شانه من همچنان باری

خداحافظ نه با تو با همه تا آخر عمرم   

تو یک هدیه به من دادی که اسمش هست بیزاری

|+| نوشته شده توسط سحر در سه شنبه هشتم اسفند 1385  |
 
 

نمی خواهم دیگر به تو فکر کنم

                                چو تنها موجب عذاب من است

عشق و تنهایی و دیوانگی

نمی تواند گیج کننده باشد

غم همیشه به من تلخی می دهد

و مانند این است که تو را داشته باشم

                       من و عشق

                       غم و تنهایی

و قلب من

وقلب من دیگر برای تو نمی گرید

نمی خواهم دیگر به تو فکر کنم...

قلب من دیگر برای تو نمی گرید

                                           آرام گرفته است

و پیش ترها عشق تورا از یاد برده است

قلب من دیگر برای تو نمی گرید

در سکوت زندگی می کند

                                                  در حمایت از تو

قلب من دیگر برای تو نمی گرید

از گریستن برای تو آرام گرفته است....

|+| نوشته شده توسط سحر در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385  |
 

 

من دیوونه رو باش که قد دنیا دوست دارم

نه اما من دوست داشتم حالا که از تو بیزارم

من دیوونه رو باش که درسته خیلی دیوونم

جهنم می رم اما نه کنار تو نمی مونم

|+| نوشته شده توسط سحر در سه شنبه هفدهم بهمن 1385  |
 
شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ می گن

آدمای مهربون و با وفا دروغ می گن

اونا که می گن که تا همیشه دیونتونن

بذار بی پرده بگم که به شما دروغ می گن

اونا که میان به این بهونه ها که اومدن

از توی شهر قشنگ قصه ها دروغ می گن

اونا که فدات بشم تکیه کلامشون شده

به تموم آسمونا به خدا دروغ می گن

اونا که با قسم و آیه می خوان بهت بگن

تا قیامت نمی شن ازت جدا دروغ می گن

دنیا رم بهم بدی دلم ازت صاف نمی شه

دلی که بشکنه و کدر شه شفاف نمی شه

نه دیگه دوست دارم محاله باورم بشه

اسم تو محاله همسایه دفترم بشه

دائم برای دیدن هم دیر می کنیم

وقت قرارا همه تاخیر می کنیم

اول برای عشق همه تند می دویم

اما اواسطش همه گیر می کنیم

 

 

|+| نوشته شده توسط سحر در سه شنبه هفدهم بهمن 1385  |
 
 

به قدر هر چه گل دیدم مرا آزار کردی تو

خیانت را دوباره در دلم تکرار کردی تو

عجب دیوانه بودم من که بستم دل به چشمانت

و کار قلب این دیوانه را دشوار کردی تو

چقدر از التماسم پیش مردم آبرویم رفت

چقدر این چشم ها را پیش مردم خار کردی تو

شنیدم بارها با دیگران بودی ولیکن حیف

شهامت مال هر  کس نیست پس انکار کردی تو

چقدر اشعار زیبایی برایم خواندی و گفتی

 و بازی با دل بیمار من بسیار کردی تو

شبی که دیدمت با دیگری در کوچه جا خوردی

و ناچار این طلوع تازه را اقرار کردی تو

دلم می خواست عکست پیش من باشد نشد زیرا

مرا در دادن هرچه که بود اجبار کردی تو

نمی بخشم تو را . او را و هرکس را که بد باشد

خدایم خود تلافی می کند هر کار کردی تو

نمی بایست نفرین آخر پیمان ما باشد

مرا اما به این کار غلط ناچار کردی تو

دلم را دیگر از هرچه نگاه و آرزو کندم

تمام پنجره های مرا دیوار کردی تو

چه حسنی داشت درد این شکست تلخ می دانم

مرا از خواب عشق و عاشقی بیدار کردی تو

 

 

|+| نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385  |
 
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

درنهانخانه جانم گل یاد تو درخشید    

 باغ صد خاطره خندید              عطر صد خاطره پیچید

یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

ای همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت      

 ای همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام      بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته بر آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی:« از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن»

با تو گفتم :«حذر از عشق   سفر از پیش تو هرگز نتوانم   »

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی                 من نه رمیدم  نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم    همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم           سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم                نگسستم   نه رمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم 

 

|+| نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385  |
 
اين زندگي غم زده غير از قفسي نيست

تنها نفسي هست ولي هم نفسي نيست

اين قدر نپرسيد كجا رفت و كي آمد

اشعار پراكنده من مال كسي نيست

خدايا وحشت تنهايي ام كشت

كسي با قصه من آشنا نيست

در اين عالم ندارم همزباني

به صد اندوه مي نالم روا نيست

شبي پرسيدمش با بي قراري

به غير از من كسي را دوست داري؟

به چشمش اشك شد از شرم جاري

ميان گريه هايش گفت : آري!

|+| نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385  |
 
                              عشق بی حاصل

نیمه شب آواز و بی حس و حال

در سرم سودای عشقی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را     

آن نظر بازی و آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو باررا

همچو رازی مبهم و سرگشته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او  

هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی           

این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر     

  وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر   

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پابرجاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق می شوی دریاست دل    

   بی تو آهی بی فرداست دل

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو بس دوست می دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان       

   چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شاد می شود غم های من        

 با تو زیبا می شود دنیای من

گفتمش عشقت به دل افسون شده

دل ز جادوی رخت مفتون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده        

  دل از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش  

وز طعم بوسه ز سر رفت عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر او کز در دلم جایی نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود          

 همچو عشقم هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود            

  در نجابت در نکویی ناب بود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت     

 بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج و نفاق بو و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود           

  سهم من از عشق او ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

این خبر ناگاه پشتم را شکست                

آن کبوتر عاقبت از بدر رست       

   رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او هم خون من است

خصم جان و تشنه خون من است

بخت بد با وصل او قسمت نشد

این گدا مشمور این رحمت نشد       

 آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقی را خوش دلی تقدیر نیست

این چنین تقدیر بی تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم         

 ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت این پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر            

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر           

دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یک بار از من بشنو پند          

  بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه زود

عشق دیرینم گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود               ماهی بیچاره اما مرده بود

 

 بعد از این هم آشیانت هر کس است

 باش با او یاد تو ما را بس است

|+| نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385  |
 
مرگ نازلی

«....نازلی!بهار خنده زد و ارغوان شکفت.

در خانه زیر پنجره گل داد یاس پیر

دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن خاصه در بهار....»

نازلی سخن نگفت

                               سرافراز

دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت.....

«- نازلی سخن بگو!

مرغ سکوت جوجه مرگی فجیع را

در آشیان به بیضه نشسته است!»

نازلی سخن نگفت

                              چون خورشید

از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت.......

نازلی سخن نگفت

نازلی ستاره بود

یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت.....

نازلی سخن نگفت

نازلی بنفشه بود

گل داد و

مژده داد:«زمستان شکست!»

                                              و رفت.....

 

|+| نوشته شده توسط سحر در سه شنبه دهم بهمن 1385  |
 

 

Please don’t leave

Don’t leave me

If the world were like a flower

it would be a better world

If you give me affection

The way I love you

The truth is that I love you

|+| نوشته شده توسط سحر در سه شنبه دهم بهمن 1385  |
 
گاهی نگاهی

امروز که با توام دلم راضی نیست

بی پرده و رک میانمان رازی نیست

من با تو به مقصد نرسم هرگز چون

آخر دل من که با تو همبازی نیست

هراس

من از تکامل تصویرها می ترسم

من از ترک سقف اتاق می ترسم

من از ترک قلب خدا می ترسم

وقتی در گیسوان خاطرات من

محبوسی

             پس چرا م از شکستن مادربزرگ می ترسم

             پس چرا من از این سبزه های بی بته می ترسم

             پس چرا من بی دلیل از خودم می ترسم

شب را فراموش نکرده اند

ستاره های آسمان فراموشی من

پس چرا من از سوسوی اندیشه های دیگران می ترسم؟

|+| نوشته شده توسط سحر در سه شنبه دهم بهمن 1385  |
 

من و تو .درخت بارون

من باهارم. تو زمین

من زمینم. تو درخت

من درختم . تو باهار

ناز انگشتای بارون تو با غم می کنه                           تو بزرگی مث شب

میون جنگلا طاقم می کنه

اگه مهتاب باشه یا نه

خود مهتابی تو اصلا. خود مهتابی

تازه وقتی بره مهتاب و هنوز

شب تنها باید

راه دوری رو بره تا دم دروازه نور

مث شب گود و بزرگی مث شب

تازه روزم که بیاد

تو تمیزی                     مث شبنم   مث صبح

تو مث مخمل ابری          تو مث بوی علفی

مث اون ململ مه نازکی

اون ململ مه

که رو عطر علفا مثل بلاتکلیفی

هاج و واج مونده مردد

میون موندن و رفتن

میون مرگ و حیات                 مث برفایی تو

تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه

مث اون قلعه مغرور بلندی

که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی....

من باهارم .تو زمین

من زمینم .تو درخت

من درختم .تو باهار

ناز انگشتای بارون تو با غم می کنه

میون جنگلا طاقم می کنه..

|+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه نهم بهمن 1385  |
 
افتخار

افتخار در خشک کردن قطره اشک است نه در جاری کردن سیل خون.    «بایرون»

بزرگی را در محفلی همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه نمودند. سر از جیب تفکر بیرون برآورد و گفت :من آنم که میدانم                                            «گلستان سعدی»

افتخار و جلال دایره است در آب که مرتب وسیع تر شده و سپس محو می شود.  «مثل آلمانی»

افتخار سایه ای بلند است.                                        «مثل سوئدی»

افتخار ستاره ای است که نورش دیر به زمین می رسد.ماهی است که اشعه آرام و کمرنگ آن فقط بر گورها می تابد.                                                        «ویکتور هوگو»

پایداری

همواره در این ساحل سرگرم گام زدن بوده ام.

میان کف ها و ماسه ها

خیزابه های بلند جای پایم را خواهد شست.

و باد کف ها را پراکنده خواهد ساخت.

اما دریا و ساحل همچنان بر جای خواهد ماند.  «جبران خلیل جبران»

اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید.اگر شاد باشید می گویند ساده لوح و عقب مانده اید.اگر سخاوتمند و نوع دوست باشید می گویند که مشکوکید.اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید.اگر تلاش کنید که جمع صفات را در خود گرد اورید مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید

                                                                                         «لئو بوسکالیا»

|+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه نهم بهمن 1385  |
 

فقط آن را می خواهم که خدا برایم می خواهد و به طرزی عالی برایم اراده کرده است.

قوی باش و نترس . ترس تنها دشمن آدمی است. هرگاه بترسید شکست می خورید . ترس از تنگدستی .ترس از شکست . ترس از دست دادن. ترس از شخصیت برخی از افراد. ترس از انتقاد.

ترس قدرتی برایتان به جای نمی گذارد.چون به هنگام ترس پیوستگی خود را با منبع راستین قدرت از دست می دهید. وقتی هراسانید آنچه را که از آن بیم دارید به سوی خودمی کشانید.زیرا به هنگام ترس در افکار منفی فرو می روید . اگر در برابر خیر و صلاحتان آگاه باشید اضطراب و هراس معنایی نخواهد داشت.به محض چشم گشودن بر این واقعیت که در «عرصه حقیقت» فقدان و تنگدستی و شکست وجود ندارد هرچه ناملایمات است از زندگیتان رخت بر خواهد بست.زیرا آن تجربه ها حاصل خیالات نادرست خودتان بوده است

 

|+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه نهم بهمن 1385  |
 

تو که دوسم نداشتی چرا اومدی سراغم

چرا نگذاشتی همونجور بسوزه بی تو چراغم

اونی که ما بهش می گیم عشق عزیزم نداره ریشه

اونی رو که من می خواستم گم شده واسه همیشه

نمی ذاره عاشقی رو اون واسه بعدا و فردا

اون می گه هر شب نباشی پیش من اون شب یلدا

اما تو یه گل آوردی با یه عشق دادی به دستم

که منم به حرمت اون تا حالا به پات نشستم

عمر اون گل که تموم شد حرفای تو هم پریدن

رفتن و بعد دویدن به یکی دیگه رسیدن

بعد اون زدم به عشقت رنگ نارنجی عادت

تا خدانکرده بعدا نکنم به اون حسادت

خلاصه شدن فراموش قولای تو خیلی راحت

بیا این قصه تلخو پاک کنیم زود سر فرصت

واسه نامه جوابی نمی خوام نمی پذیرم

یاد اون روزی نیفتی دیگه از دست تو سیرم

|+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه نهم بهمن 1385  |
 
 
بالا